گنج

شمارهٔ ۲۱

قافیه: اببساست۷ بیت
دلم متاب که هجران سینه تاب بس استچه دورم از رخ خوبت همین عذاب بس است
بدان دو حلقه که حلق دلم همی تابیچو جان ز حلق برآمد دگر متاب بس است
درون حلقه دلم تابه کی ز خون جگربیاورید کبابی مرا شراب بس است
هنوز با غم و بخت بدم قرین گرچهمرا ز دوری رویت ز خورد و خواب بس است
شب وصال تو گو مه متاب بر گردونبه ماهتاب چه حاجت که آفتاب بس است
غمت به قصد خرابی جان کمر در بستچو کرد خانه معمور دل خراب بس است
محیط و قلزم سوز جلال را نکشدنه آتشی ست که او را دو قطره آب بس است