شمارهٔ ۷۸
با لبت اتّفاق خواهم کردنمکی بی نفاق خواهم خورد
هر شب از سوز سینه همچون شمعمن و سیلاب اشک و چهره زرد
خیز و آبی بر آتشم افشانورنه از جان من برآید گرد
آنکه دل در وفای او بستمدل ز ما برگرفت و نیک نکرد
ای دل ار نیستت تحمّل سوزهمچو پروانه گرد شمع مگرد
تو بخوابی چه آگهی زان کسکه نخسبد شبی چنین از درد
روی خوبت بدید و ترک گرفتباغبان آن گلی که می پرورد
هر که در پیش زخم ناوک دوستدیده بر هم زند نباشد مرد
چه کنم چون به گرم و سرد مرااز محبّت نمی شود دل سرد
گر نمیرم به دست بوس رسمبار دیگر به عون ایزد فرد
وه که حال درون ریش جلالبه کتابت نمی توان آورد