شمارهٔ ۵۷
راز غم دوستان به کس نتوان گفتهرچه ببینند باز پس نتوان گفت
ولوله شوق را هوا نتوان خواندغلغله عشق را هوس نتوان گفت
در دل ما عقل و عشق راست نیایدصعوه و سیمرغ هم قفس نتوان گفت
چیست جهان تا مرا به چشم درآیدبر لب دریا حدیث خس نتوان گفت
ره به سراپرده تو عقل نیاردمنزل سیمرغ با مگس نتوان گفت
گرچه مرا جز غم تو هم نفسی نیستراز غمت پیش هم نفس نتوان گفت
هیچ کسانیم و سرّ هیچ کسی راتا به تو گفتم به هیچ کس نتوان گفت
قصه دل خواستم که با تو بگویمدیدم دل پیش تست پس نتوان گفت
وصل نیابی جلال زان که گدا رادر حرم شاه دسترس نتوان گفت