شمارهٔ ۱۵۷
آن دم که می گذشتی ای سرو سبزپوشاز غمزه ناوک افکن و از چهره گل فروش
چشمم چو بر شمایل و قدّ تو اوفتاددودم به سر برآمد و از من برفت هوش
آنم که دلبران ز غمم جوش می زنندمغزم درآمدست ز سودای تو به جوش
بی تو مرا مباد مَی و زندگی حلالبی من ترا مباد یکی شربت آب نوش
در پرده ای و پرده عشّاق می دریبردار پرده از رخ و بر عاشقان مپوش
دوشت به خواب دیدم که دوشم به دوش تستامروز جان همی دهم از آرزوی دوش
روزی بیا به گردن مقصود حلقه کندست جلال را که ترا هست حلقه گوش