گنج

شمارهٔ ۱۵۶

قافیه: وش۱۱ بیت
گل خودروی و شمشاد قصب پوشدر آمد شاد و خندان از درم دوش
نقاب مشک بو بگشاده از ماهکمند عنبرین افکنده بر دوش
ز بند پرنیان آزاده سَروشولی دربند هندویی زره پوش
نمی دانم چه در گوشش همی گفتکه حاجب بُرده بودش سر سوی گوش
چو من لطف سراپایش بدیدمدر افتادم ز پای و رفتم از هوش
مرا چون دید بر خاک اوفتادهبه بوی وصل او سرمست و مدهوش
به صد لطفم ز روی خاک بر داشتکشید از یکدلی تنگم در آغوش
چنان مستغرق وصلش شدم منکه کردم دین و دنیا را فراموش
مرا گویند چون دیدی وصالشجلال از دست غم من بعد مخروش
ولی چون گل برون آید ز غنچهکجا بلبل تواند بود خاموش
چو وقت گل ز مَی منعت کند شیخز می بنیوش و پند شیخ منیوش