شمارهٔ ۱۳۵
چشم مستت میزند هر لحظهام تیری دگرتیر چشمت میزند هر لحظه نخجیری دگر
هر زمان تیری زنی از نوک مژگان بر دلممن نشینم منتظر تا کی زنی تیری دگر
این دل دیوانه چون خو کردهٔ زنجیر تستبعد از اینش کی توان بستن به زنجیری دگر
جان ز من میخواستی در پایت افشاندم روانغیر ازین واقع نگشت از بنده تقصیری دگر
در علاج درد و تیماری که در جان من استهر یکی از دوستان کردند تقریری دگر
من به سعی دوستان نیکو نخواهم گشت از آنکبر سر ما در ازل رفته است تقدیری دگر
چون به تدبیر کس این مشکل نخواهد گشت حلترک تدبیر است چاره نیست تدبیری دگر
جز غزلهای جلال ای مطرب خوشخوان مخوانشعر شورانگیز او را هست تأثیری دگر