گنج

شمارهٔ ۱۹۶

قافیه: وشم۱۱ بیت
شکر است که سجّاده درافتاد ز دوشمتا من نتوانم که دگر زهد فروشم
دل هر نفسم پند همی داد که هش دارالمنّة لِلّه که نه دل ماند و نه هوشم
زین پس من و رندی و سر کوی خراباتوز هر که جهان پند دهندم ننیوشم
شیخم سخنی گفت و دلم زو ننیوشیدساقی قدحی ده که به روی تو بنوشم
هرچند که پوشیده ام این دلق مرقّعزنّار هوس می کندم از تو چه پوشم
هر صبح به مسجد چه نهم پای که هر شباز میکده آرند سوی خانه به دوشم
غلغل به صف قدس درافتد چو درآیددر نیم شبان از در میخانه خروشم
آتش زندم اندر خم و خمخانه افلاکبر خود چو خُم باده هر آن گه که بجوشم
ای زاهد شب خیز مده دردسرِ ماکز یا رب تو خواب نیامد شب دوشم
وی چاکر سرحلقه رندان خراباتمن حلقه به گوشان ترا حلقه به گوشم
گویند که باز آی جلال از مَی و معشوقتقدیر چو یاری ندهد هرزه چه کوشم