گنج

شمارهٔ ۲۲۵

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: منمییارمزدن۸ بیت
درد تو در سینه دارم دم نمی‌یارم زدنآه کز درد تو آهی هم نمی‌یارم زدن
هر سحر تا شب ز زانو سر نمی‌یارم گرفتدیده شب‌ها تا سحر بر هم نمی‌یارم زدن
جانم آمد بر لب، امّا لب نمی‌یارم گشوددل ز غم خون گشت، لیکن دم نمی‌یارم زدن
سر نمی‌یارم کشید از طرّه عیّار اوپنجه با سر فتنهٔ عالم نمی‌یارم زدن
با که گویم درد خود کز دست این نامحرمانیک نفس با همدمی محرم نمی‌یارم زدن
گریه‌ام دایم ز شادی برنمی‌آید، ولیخنده‌ای هرگز ز دست غم نمی‌یارم زدن
عالم از نوروز خرّم شد ولی زآنم چه سودمن که در عالم دمی خرّم نمی‌یارم زدن
بی‌لبِ لعلت دلم ریش است مانند جلالناله‌ای زین ریش بی‌مرهم نمی‌یارم زدن