شمارهٔ ۲۲۴
وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: لبازنتوانامدن۷ بیت
از سر کوی تو با دل باز نتوان آمدنبل کز آن منزل به منزل باز نتوان آمدن
عشق دریای ست کآن را نیست پایانی پدیداز چنین دریا به ساحل باز نتوان آمدن
عاقلان از کوی او دیوانه می گردند باززان که از میخانه عاقل باز نتوان آمدن
زلف او چون می نهد دیوانگان را سلسلههمچو مجنون از سلاسل باز نتوان آمدن
از پی دل سالها شد تا درین کوی آمدیموین زمان بی جان و بی دل باز نتوان آمدن
من به قول دشمنان هرگز نگویم ترک دوستکز چنین حقّی به باطل باز نتوان آمدن
خلق گویندم کزین بی حاصلی باز آ جلالتا نگردد کام حاصل باز نتوان آمدن