شمارهٔ ۲۳۳
چه نکهت است مگر بوی بوستان است اینچه دولت است مگر روی دوستان است این
علاج این تن رنجور ناتوان است آندوای این دل مهجور پر فغان است این
عجب که جوشش صفرای عشق افزون استز اشک دیده که مانند ناودان است این
برفت بلبل شیدا چو من به طرف چمنز دست دوست به دستان چه داستان است این
کنون کف من و جام شراب، ای زاهد!مراست سود در آن گر ترا زیان است این
خوشا کسی که به غفلت ز دست نگذاردعنان عمر که با باد هم عنان است این
هر آن که دید به فصل بهار آه مراگمان برد که مگر موسم خزان است این
که را فرستم تا با لبش سخن گویدمگر نسیم سَحَر را که کار جان است این
جلال! طرف گلستان و صحبت یارانمده ز دست که خود حاصل جهان است این