شمارهٔ ۸۵
مه را چو تو رخ باز کنی تاب نباشدچون روز شود رونق مهتاب نباشد
از تشنگی لعل تو در کوی تو میرمبا خاک بسازیم اگر آب نباشد
تا بر نکند نرگس مست تو سر از خوابشک نیست که در دیده ما خواب نباشد
آن را چه خبر باشد از احوال دل ماکز خون جگر غرقه غرقاب نباشد
جز روی تو گر کعبه نباشد عجبی نیستآن را که جز ابروی تو محراب نباشد
عشقی که حقیقی نبود ذوق نبخشدمستی نکند باده اگر ناب نباشد
ما و غم و سختی و در دوست که نبوداز بابت ما هرچه ازین باب نباشد
گر اشک مرا نیست سکون، طرفه مداریدکاین خاصیت اندر تن سیماب نباشد
شادی جلال ار چه بود بی می و معشوقعشرت نتوان کرد چو اسباب نباشد