گنج

شمارهٔ ۶۱

قافیه: منفرستاد۷ بیت
بویی ز سر زلف به عالم نفرستادکاندر پی او قافله غم نفرستاد
تا طرّه او روز جهان را به شب آوردمهتاب رخش نور به عالم نفرستاد
فریاد من از دست طبیب است که دانستاحوال دل ریشم و مرهم نفرستاد
گفتیم قدم‌رنجه کند بر سر بیمارمردیم و کسی نیز به ماتم نفرستاد
بر دست صبا بویی از آن زلف دلاویزمی‌گفت که بفرستم و آن هم نفرستاد
در بادیه از تشنگی‌ام جان به لب آمدو او شربتی از چشمه زمزم نفرستاد
نقش رخ او حیف که بر جان جلال استکس حور بهشتی به جهنّم نفرستاد