شمارهٔ ۶۰
از دوست به دشمن نتوان کرد شکایتکز یار جفا بِه که ز اغیار حمایت
ور مدّعی از جور تو فریاد برآوردشکر است که ما از تو نداریم شکایت
بی جرم بسی جور و عتاب از تو کشیدیموقت است که بر ما فکنی چشم عنایت
ما را بِه ازین دار از آن رو که توان داشتبیمار به تیمار و رعیّت به رعایت
فارغ ز منی ورنه برت صورت احوالصدبار بگفتم به صریح و به کنایت
طفل ره عشقم تو مرا بنده خود خوانتا پیرطریقت شوم و شاه ولایت
پروانه جان سوزم و تو شمع دل افروزروزی بکند سوز دلم در تو سرایت
دانم که ندانی که ز شوق رخ خوبتغم بر دل من تا به چه حدّ است و چه غایت
در صورت خوبان نبود این همه معنیدر صورت یوسف نبود این همه آیت
ای راهرو عشق! چنین گرم چه تازیآهسته که این بادیه را نیست نهایت
حالی که جلال از همه خلق نهان داشترنگ رخ و سیل مژه اش کرد حکایت