شمارهٔ ۵۹
دست ما کی رسد به بالایتخیز تا سر نهیم بر پایت
بعد ازین تا که زندگی باشدسر ما و آستان سودایت
ور نیابیم کام دل از توجان ببازیم در تمنّایت
وه که روزم چه تیره می داردعنبرین زلف یاسمن سایت
در همه باغ و بوستان گشتمنیست سروی به قدّ و بالایت
وه که خورشید را خجل کرده ستنور رخسار عالم آرایت
ای بسا دل که داده ست به بادآن سر زلف باد پیمایت
وی بسا جان که آمده ست بر لبدر هوای لب شکرخایت
شب و روزم اسیر غم دارندزلف رعنا و روی زیبایت
غمزه ات تیر می زند در چشمدیده مستغرق تماشایت
مردمی کن بیابه نزد جلالتا کند در دو چشم خود جایت