شمارهٔ ۱۸۷
به جز ذکر لبت کاری ندارمبه یادت عمر شیرین می گذارم
چو چشم ناتوانت ناتوانمچو زلف بی قرارت بی قرارم
ز دیده خون دل تا کی فشانمز مژگان سیل خون تا چند بارم
اگر روزی ببینی زاری منکنی هم رحمتی بر حال زارم
اگر چه دشمن جان و دلی توز جان و دل هنوزت دوست دارم
ز چشمم اختر افشانی عجب نیستکه شب تا روز اختر می شمارم
درین وادی که گرد از من برآیدمگر سوی تو باد آرد غبارم
اگر صد نوبت از پیشم برانیبه الطافت هنوز امّیدوارم
جلال خسته را دادی امیدیکنون عمری ست تا در انتظارم