شمارهٔ ۷۰
آن چه مشک است که در طرّه پرچین داردوان چه حسن است که در طرّه مشکین دارد
همچو خورشید ز دورش نتوان دید از آنککه چو خورشید به تنها شدن آیین دارد
گرنه او را هوس قصد من مسکین استسر چرا با من دل سوخته سنگین دارد
چون به بالین من آید همه عالم گویندکاین گدا بین که چنان شمع به بالین دارد
آفتاب از کف پایت همه جا سرمه کشیدزان سبب نور تو در چشم جهان بین دارد
بگذرد بر من و رحمت نکند بر حالمهمه دانند که قصد من مسکین دارد
تا به آخر نفس از دل نرود نقش رختزان که داغ نظر دور نخستین دارد
عالمی شد همه شوریده او چون فرهادتا چه شور است که در شکر شیرین دارد
با دل و دین به سر کوی بلا رفت جلالوین زمان در غم او نه دل و نه دین دارد