شمارهٔ ۷۱
سالها شد که دلم مهر نگاری داردنه به شب خواب و نه در روز قراری دارد
تنم از درد غباری شد و عیبم نکندهر که بر دامن ازین گرد غباری دارد
هرکه مشغول توگشت از دو جهان باز آمدزان که این کار کسی نیست که کاری دارد
حاصل از ملک جهان نیست به جز صحبت یارگو غنیمت شمر آن یار که یاری دارد
حبّذا بلبل شوریده که بر بوی گلیاز همه ملک جهان دامن خاری دارد
شب تنهایی من نیست به جز اشک کسیکه به بالین من خسته گذاری دارد
می کنم سرزنش چشم گهرپرور خویشکه نه در خورد خیال تو نثاری دارد
قدّ عاشق که دوتا گشت عجب می دارندوین نبینند که دلسوخته باری دارد
رخت ازین ورطه به ساحل نتوان برد جلالکاین نه بحری ست که پایان و کناری دارد