گنج

شمارهٔ ۲۰۶

قافیه: انمیکنم۹ بیت
دارم غم نهانی و پیدا نمی‌کنمبا کس حکایت دل شیدا نمی‌کنم
دی ماه را به روی تو تشبیه کرده‌امو امروز سر ز شرم به بالا نمی‌کنم
آخر تو بازده به کرَم جانِ زار منگیرم که من ز شرم تقاضا نمی‌کنم
خود دانی این قدر که دل ما تو برده‌ایگیرم که من به روی تو پیدا نمی‌کنم
در دل به جز هوای ترا ره نمی‌دهمدر سر به جز خیال ترا جا نمی‌کنم
دیده به قصد خون دلم سعی می‌کندمن قصد خون خویش به عمدا نمی‌کنم
تا کرده‌ام تفرّج بستان عارضتدیگر به هیچ باغ تماشا نمی‌کنم
بحر از کجا و چشم گهربارم از کجامن قطره را مساوی دریا نمی‌کنم
تا دیدم از هوای رخت گریه جلالدیگر حدیث ماه و ثریّا نمی‌کنم