شمارهٔ ۲۰۷
در هجر تو زین گونه که بی صبر و سکونمدادند همه خلق گواهی به جنونم
یاران ز من دل شده پرسند که چونی؟من بیخودم از خود خبرم نیست که چونم
خواهم که به چنگ آورم آن زلف نگونساراینست که یاری ندهد بخت نگونم
بر من گذری کن که به دیدار جمالتز اندازه برون است تمنّای درونم
ناخورده یکی جرعه ز سرچشمه نوشَتچشم تو چرا گشت چنین تشنه به خونم
دل درشکن زلف پریشان تو بستمزیرا نه قرار است ازین پس نه سکونم
هر ظلم که بتواند و هر جور که باشدبا من کند ایّام که دیوار زبونم
پروانه رخسار چو شمع تو جلال استچون سوختی از چشم مینداز کنونم