شمارهٔ ۲۰۵
کی دهد دستم که در پایت سراندازی کنمتو زنی چوگان و من چون گوی سربازی کنم
نکته ای زان لب بگو تا برفشانم جان و دلگوهری فرمای تا من کیسه پردازی کنم
گر گدا خوانی مرا بی شک به سلطانی رسمور مگس گویی مرا پیوسته شهبازی کنم
تا به آزادی و یکرنگی شدم ثابت قدمشاید ار چون سرو دعوی سرافرازی کنم
با من آشفته همچون طرّه طرّاری مکنورنه پیش مردمت چون غمزه غمّازی کنم
کشتنم اولی که با ناجنس بودن در قفسمن نه آن مرغم که با زاغان هم آوازی کنم
غازی است آن غمزه و من دست و پایی می زنمتا تن خود را شهید غمزه غازی کنم
ساکنان قدس این نُه تو سپر در رو کشندهر سحر کز آه سوزان ناوک اندازی کنم
شهسوار ترک من گر بگذرد من چون جلالخویشتن را خاک نعل توسن تازی کنم