شمارهٔ ۲۰۴
هر شام شمع چرخ ز طارم درافکنموز آه تیره دود به عالم درافکنم
از چهره گه فشانم بر جان زار خودچرخ کبودپوش به ماتم درافکنم
روزی ز تاب ذرّه به یک منجنیق آهنُه قلعه فلک همه از هم درافکنم
یک دم برآورم چو دم صبح و چرخ راهر مشعله که هست به طارم درافکنم
مغز زمانه جوش زند هر شبی چو مندر ساغر ضمیر می غم درافکنم
از سوز من بسوزد و خاکستری می شودگر آتشی ز دل به جهنّم درافکنم
گر تخت و مُ لک جم همگی زان من شودترسم ز دست بخت که خاتم درافکنم
دردی و مرهمی اگر افتد به دست دلدردم به دل ماند و مرهم درافکنم
از گریه جلال درآید به موج خونگر قطرهای به دیده قلزم درافکنم