گنج

شمارهٔ ۱۳۹

قافیه: وشباز۹ بیت
افکند گل ز چهره خود روی پوش بازوز بلبلان خسته برآمد خروش باز
آن را که در ازل خرد و هوش برده اندتا بامداد حشر نیاید به هوش باز
شد در سکون صومعه سر رشته ام ز دستپای من و طواف درِ مَی فروش باز
هر صبح کز شراب کنم توبه نصوحبینی که شام مست کشندم به دوش باز
در خواب دوش طرّه او داشتم به دستدستم نسیم غالیه دارد ز دوش باز
آن را شراب صرف محبّت بود حلالکز دست دوست زهر نداند ز نوش باز
در هجر ناله سود ندارد که گل چو رفتبلبل زبان ببندد و گردد خموش باز
آزاد گشتم از گره زلف او، ولیبگشاد حلقه ای و شدم حلقه گوش باز
بعد از هزار سال چو نام لبت برندخون در تن جلال درآید به جوش باز