گنج

شمارهٔ ۱۴۰

قافیه: از۹ بیت
ای ز رخ چون مه و زلف درازصد درِ فتنه به جهان کرده باز
الحق اگر ناز کند می رسدآن قد و بالای تو بر سرو ناز
هیچ کس از حال دل آگه نبوداشک برون رفت و برون برد راز
ای دل من همچو دهان تو تنگقصّه من چون سر زلفت دراز
کی تو شکار من مسکین شویصعوه ندیدم که کند صید باز
روز قیامت که بود گاه عرضشیخ نماز آرد و عاشق نیاز
پیش تو سر بر نکنم همچو چنگخواه مرا می زن و خوه می نواز
شب همه شب بی رخ تو همچو شمعکار من سوخته سوز است و ساز
درد تو عمری ست که دارد جلالچاره این عاشق مسکین بساز