شمارهٔ ۲۴۴
ماییم و دلی به غم نشستهروزان و شبان دُژم نشسته
هر کس پی شادیی گرفتندما با غم او به هم نشسته
خلقی ز غم دهان تنگشدر رهگذر عدم نشسته
راحت طلبند مردم از دوستما منتظر الم نشسته
ماییم ز شادی دو عالمبرخاسته و به غم نشسته
آن طرّه نگر چو شاخ سنبلدر باغچه ارم نشسته
خورشید به دیده پاک کردهگردی که بر آن قدم نشسته
در شرح غمش جلال باشدهمواره پس قلم نشسته