شمارهٔ ۱۹۱
در پایت اوفتادم ای دوست! دست گیرممی کن بزرگی خود منگر که من حقیرم
ای شمع جمع خوبان! پروانه وار روزیگرد سرت بگردم در پیش پات میرم
از دست چشم و زلفت پیش که داد خواهم؟[این] می کشد به بندم [وان] می کشد به تیرم
خیز ای طبیب نادان! ترک معالجت کنمن درد عشق دارم درمان نمی پذیرم
چون کشته تو گردم گر بگذری به خاکماز خاک سر برآرم تا دامنت بگیرم
ای دوستان! مجویید از بند او خلاصمآزادم از دو عالم تا در کفش اسیرم
روی از تو برنچینم گر می کشی به تیغمچشم از تو برندوزم گر می زنی به تیرم
من ترک او نگویم ور جان رَود درین سرکز جان گزیر باشد وز دوست ناگزیرم
هر شب به خار و خارا غلتم ز درد دوریوز شوق وصل گویی پهلوست بر حریرم
تا از جلال دوری دوری نکرد یک دمنام تو از زبانم، یاد تو از ضمیرم