گنج

شمارهٔ ۱۹۰

قافیه: رم۱۱ بیت
بخت برگشت ز من تا تو برفتی ز برمکی بود باز که چون بخت درآیی ز درم؟
پیش از این یک نفسم بی تو نمی رفت به سربعد ازین تا ز فراق تو چه آید به سرم
گفتم احوال دل خویش نگویم با کسلیکن از بی خبری رفت به عالم خبرم
جان سپر ساخته ام ناوک مژگان تراتا همه خلق بدانند که من جان سپرم
بی گل روی تو چون غنچه دلم تنگ آمدبیم آنست که بر خویش گریبان بدرم
سرو گفتم که به بالای تو ماند امروززهره ام نیست کزین شرم به بالا نگرم
دل خود می طلبم باز و یقین می دانمکه من از دست تو گر دل ببرم، جان نبرم
ترک دنیا کنم ار سوی خودم راه دهیکو سر کوی تو تا من ز جهان در گذرم
تا خیال رخ خوب تو مرا در نظر استمی نیاید به حقیقت دو جهان در نظرم
سخت هجر تو اثر کرد و از آن می ترسمکه در اندوه فراق تو نماند اثرم
به صبوری نتوان کرد مداوای جلالبِهی ام نیست که هر روز که آید بترم