گنج

شمارهٔ ۸

قافیه: ینرا۹ بیت
نمی کنی نظری بیدلان غمگین راهمی کشی به جفا عاشقان مسکین را
صبا حکایت زلفت به هر که شهر بگفتدگر مجال مده مردم سخن چین را
ای به طرف گلستان نشانده نرگس مستز شاخ سنبل تر سایه کرده نسرین را
بیا که بی تو جهانم به چشم تاریک استمگر به روی تو روشن کنم جهان بین را
برفتی و ز فراق تو زندگی تلخ استبیا که بر تو فشانیم جان شیرین را
مرا سری ست که بر آستانه ای دارمکه سالها که ندیده است روی بالین را
تو تیغ می زن و بگذار تا من حیراننظاره همی کنم آن ساعد نگارین را
روا مدار که بر باد می رود جان هابه دست باد مده آن دو زلف مشکین را
به کفر زلف تو دنیا ز دست داد جلالاز آن سبب که به دنیا نمی دهد دین را