گنج

شمارهٔ ۹

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ناورا۹ بیت
زلفی که چو دود است بر آتش وطن او رامشکل نبود در دلم آتش زدن او را
شمعی که دو عالم به یکی شعله بسوزدکی غم بود از سوختن صد چو من او را
گر بلبل شوریده خبر یابد از آن گلدیگر نتوان یافتن اندر چمن او را
ور غنچه کند دعوی تنگی بِنَماندپیش دهن دوست مجال سخن او را
تا کی دل ما را شکند زلف سیاهشای باد صبا می رو و سر می شکن او را
درّی ست گرانمایه که در هیچ نگنجدگر زان که نگنجد سخن اندر دهن او را
لعل تو شکر داد به خروار به هر کسعار است مگر، دادن شکر به من او را
رخسار تو شمعی ست که چون شعله برآردپروانه بود شمع زمرّد لگن او را
کی جان جلال از کف محنت به درآیدتا زلف پریشان تو باشد وطن او را