شمارهٔ ۱۰
هر آن کس که دیده ست آن خاک پانیاید به چشمش دگر توتیا
رخت را به خورشید کردم مثلبدیدم کنون از کجا تا کجا
زبویت دلم همچو گل بشکفدچو بشکفتن گل ز باد صبا
زهی لعل تو خاتم ملک جمرخ روشنت جام گیتی نما
کی آرم من آن زلف مشکین به چنگکه جز نیم جانی ندارم بها
به زندان عشقت روانم اسیربه زنجیر زلفت دلم مبتلا
مکش عاشقان را به تیغ ستمکه خون اسیران نباشد روا
دمد هم چنان بوی مهرت از آنز خاک جلال ار بروید گیا