گنج

شمارهٔ ۷

روز اوّل که به چشمت نظر افتاد مراوای از چشم تو زان باده که در داد مرا
چشم مست تو چو بنیاد خرابی بنهاددست جور تو برافکند ز بنیاد مرا
به وفا با غم سودای تو تا بستم عهدکس از آن عهد ندیده ست دگر شاد مرا
ای که از خاک درت یافت دو چشمم آبیمی دهد آتش سودای تو بر باد مرا
دور روی تو بیفکند ز دستم گل عیشچه توان گفت که از دور چه افتاد مرا
باز آن طرّه گیسوی تو یا رب ز چه روینکند یک نفس از بند غم آزاد مرا
پیش سلطان خیال تو کنم بر سر خاکدادخواهان ز غمت تا بدهد داد مرا
بیم باشد که ز پس درد برآید نفسمیک نفس گر نرسد ناله به فریاد مرا
گفته بودی که شب و روز کنم یاد جلالیاد می دار، که بگذاشتی از یاد مرا