شمارهٔ ۱۳
چو گل بگشاد لب را در ملاحتزبان بگشاد بلبل در فصاحت
گلستان تازه گشت و غنچه بشکفتوقاح الرَّقص و الاطیارُ ناحت
سمن هشیار و نرگس خفته مخمورصبا بیدار و گل در استراحت
به قانونی دگر شد باغ و بستانصبا تا کرد عالم را مساحت
نگارینا قدم نه در گلستانکه خندان باد همچون گل صباحت
غنیمت دان و کام از عمر برگیرکه من باری ندیدم هیچ راحت
از آن رخسار و لب حیران بماندمتعالی اللّه زهی حُسن و ملاحت
کجا ره در شبستان تو آرمکه بادش ره نمی آرد به ساحت
جلال ار خون همی بارد عجب نیستکه بی خونابه کی باشد جراحت