گنج

شمارهٔ ۱۴

قافیه: اربسوخت۱۰ بیت
بس که جانم ز تمنّای رخ یار بسوختدل هر سوخته بر زاری من زار بسوخت
منِ آتش نفس اندر طلبش آه زنانهر کجا گام نهادم در و دیوار بسوخت
یک نظر حسن رخش پرده برانداخت ز پیشعالمی را دل و جان از تف انوار بسوخت
با طبیب من دل خسته بگویید آخرکه ز تاب تب هجران تو بیمار بسوخت
دیشب از سرّ اناالحق خبری یافت دلمبزد آهی و سراپرده اسرار بسوخت
شیخ چون حالت رندان خرابات بدیدخرقه تقوی خود بر در خمّار بسوخت
گر ز پروانه به جز بال نسوزد تف عشقشمع را بین که سراپای به یک بار بسوخت
آتش شوق که اندر دل مشتاقان زدآتشی بود کز آن دیده اغیار بسوخت
هرچه جز دوست به بازار دل ما بگذشتغیر او بود و هم از گرمی بازار بسوخت
بود عمری که درین پرده همی سوخت جلالچاره کار نمی‌دید و به ناچار بسوخت