شمارهٔ ۱۲۷
هیهات که نامم به زبان تو برآیدیا همچو تویی را چو منی در نظر آید
گر روز اجل بر سر بالین من آییمن زنده شوم باز چو عمرم به سرآید
گر کام تو اینست که جانم به لب آریمقصود من آنست که کام تو برآید
مدهوش شود عاشق اگر چشم تو بیندمستی که به میخانه رود بی خبر آید
از ساغر سودای تو هر سر که شود مستزان سان رود از دست که از پای درآید
هر تیر که بر خسته زدی کارگر افتادهر آه که مجروح زند کارگر آید
همچون قد و خدّ تو مپندار که در باغیک سرو کشید قامت و یک گل به برآید
آن کاو چو جلال است گدای سر کویتشاهی جهان در نظرش مختصر آید