شمارهٔ ۱۵۴
ای گلستان روی تو چون نوبهار خوشما را به یاد عارض تو روزگار خوش
گفتی که مرهمی بنهم بر جراحتتدانی که خسته را نبود انتظار خوش
ماننده قبا شده ام بسته تا شدمدر بند آنکه گیرمت اندر کنار خوش
ای رفته تیغ عشق تو از جان برون روانوی کرده تیر مهر تو در دل گذار خوش
جان بر خطّ لطیف تو کردم روان فدااز بهر آب سبزه شود در بهار خوش
دل را بزن به ناوک هجران که خود مراستاز گلستان روی تو با نوک خار خوش
جان پرور است گِرد مهت خطّ لاجوردزان رو که سبزه باشد در نوبهار خوش
چون من که دید عاشق شیدا که باشد اوبا درد دوست همدم و با جور یار خوش
با درد اندرون که نمی یابمش دوااز سوز عشق گریه کنم زارزار خوش
آمد دل جلال به پیشت امیدواردر سایه جمال خود او را بدار خوش