شمارهٔ ۷۳
تو مپندار که دوران همه یکسان گذردگاه در وصل و گهی در غم هجران گذرد
از دم من چو دم صبح شود آتش بارهر نسیمی که بر اطراف سپاهان گذرد
گر به گوشش نرسد ناله من نیست عجبباد همواره بر اطراف گلستان گذرد
عالمی بهر نثارش همه جانها بر کفآه از آن لحظه که آن سرو خرامان گذرد
بستان سلسله یک بار ز دستم تا چنددر غم زلف توام عمر پریشان گذرد
بگذرد بر من و چشمم متحیّر در پیشخود چه گویم که چه ها بر من حیران گذرد
گر من از صبر هزاران سپر آرم در پیشناوک غمزه او آید و از جان گذرد
تا کیَم آتش دل شعله برآرد از جیبو آب دیده رود و سیل ز دامان گذرد
از شب هجر پدیدار شود صبح جلالبر سر دلشده هر مشکلی آسان گذرد