شمارهٔ ۱۱۵
چند جانم پس زانوی عنا بنشیندهمدم درد به امّید دوا بنشیند
چون دل و دیده ام از آتش و آب است خرابگر درآید ز درم دوست کجا بنشیند
یک دم اندر طلب دوست ز پا ننشینمعاشق دلشده بی دوست چرا بنشیند
ای بسا فتنه که از هر طرفی برخیزدبهر آن گوشه که آن فتنه ما بنشیند
کس چه داند که چه خیزد دل مشتاقان رادوست هر جای که برخیزد و یا بنشیند
ای که چون بنشستی سرو به خدمت برخاستباز اگر برخیزی سرو ز پا بنشیند
آتشی در دلم از هجر تو افروخته استیک نفس پیش دلم بنشین تا بنشیند
روی تو قبله دلهاست مپوشان زین بیشتا هر آن کس که ببیند به دعا بنشیند
چون جلال از پی وصلت ز سر جان برخاستتا به کف نآرد وصل تو، کجا بنشیند