شمارهٔ ۱۶
این چه شمع است که در مجلس مستان برپاستوین چه شور است که از باده پرستان برخاست
این چه نور است که اندیشه در او حیران استآن نه روی است که آن آینه لطف خداست
دی به سودای تو در باغ گذر می کردمراستی سرو به بالای تو می ماند راست
من و پروانه اگر چند در آتش باشیمکار پروانه که از شمع جدا نیست جداست
گرچه از زلف توام شام بلا روی نمودهم ز حسنش اثر صبح سعادت پیداست
کی به دست من درویش فتد خاک رهتزان که یک ذرّه از آن ملک دو دنیاش بهاست
برود جان جلال از تن و عشقت نرودتازه آن گلبن عشقی که چنین پابرجاست