شمارهٔ ۱۷
هر آن نفس که نه با دوست می زنی باد استخنک دلی که به دیدار دوستان شاد است
مگر تو حور بهشتی بدین لطافت و حسنکه این جمال نه در حدّ آدمیزاد است
من آن نِیَم که به سختی ز یار برگردمکه ترک صحبت شیرین نه کار فرهاد است
کسی که عیب هوایی کند که در سر ماستمگر هوای کسی در سرش نیفتاده است
ز پند خلق زیادت همی شود سوزمکه نزد آتش ما پند دوستان باد است
تو سست عهدی آن یار بی وفا بنگرکه جان ز ما ستد و دل به دیگری داد است
اگر تو تیغ زنی جان خود سپر سازمکه جور دوست چو بر دوستان رود داد است
کسی که دل به تو بست از جفای دهر برستکه هر که بنده تست از دو عالم آزاد است
جلال! وقت غنیمت شمار و صحبت یاربنای عمر ببین تا چه سُست بنیاد است