شمارهٔ ۲۵۰
بیاور ای بت ساقی شراب دوشینهبزن برآتشم امروز آب دوشینه
چه عزم بود که دیشب برفتی از بر ماچه بود راست بگو آن شتاب دوشینه
کجا به خواب رود بی تو چشم من امشبکه در کنار تو خوش بود خواب دوشینه
هزار شمع نهادیم و خانه تاریک استچو نور می ندهد ماهتاب دوشینه
همان سرشک و همان دل بجاست تا دانیکه حاضر است شراب و کباب دوشینه
غلام خویشتنم خوانده ای به مستی دوشسرم ز چرخ گذشت از خطاب دوشینه
مده شراب به ما امشب ای ندیم که ماهنوز بی خبریم از شراب دوشینه
معاشران همه هشیار گشته اند و جلالهنوز بی خود و مست و خراب دوشینه