شمارهٔ ۸۱
دلم تا کی چنین افگار باشدز سودای تو آتش بار باشد
چرا از گلستان عارض تونصیب دردمندان خار باشد
شبی هم دولت وصلت ببینمچو چشمم بخت اگر بیدار باشد
از آن باده که چشمت می فروشدکجا شوریده ای هشیار باشد
اگر چشمت بریزد خون عاشقبگو با زلف تا در کار باشد
خرابی را بود رو در ترقّیدلم را با غمت معمار باشد
مرا روی تو می باید وگرنیگل اندر گلستان بسیار باشد
بود از اشتیاق زلف و چشمتاگر شوریده ای بیمار باشد
دلا هستی خود در نیستی جویکه این کالا در آن بازار باشد
سری کاو را نه سودای وصال استچه غم دارد اگر بر دار باشد
جلال! ار وصل خواهی ترک جان کنکه بی جان نزد جانان بار باشد