شمارهٔ ۲۱۸
آن ابرو و رخ نیست هلال و قمر است آنوان عارض ولب نیست که شمع و شکر است آن
گر دردسری هست ترا راحت جان استور راحت دل میطلبی دردسر است آن
سیلاب که بر چهرهام از دیده روان استبازیچه مپندار که خون جگر است آن
بدنامی عشّاق که در چشم تو عیب استنزد من اگر عیب نگیری هنر است آن
عیب و هنرش زود شود فاش هر آن چیزکاندر نظر مردم صاحب نظر است آن
ز آشفتگی آشفته کند حال جهانیزلف تو که سر فتنه دور قمر است آن
ای خواجه هشیار! به سر منزل خوبانآهسته قدم نِه که مقام خطر است آن
پاکیزه تر از حسن رُخت را صفتی هستاز حُسن فزون است که چیزی دگر است آن
ترسم که خیالت چو قدم رنجه نمایددر دیده من جای نماند که تر است آن
این کام جلال است که در پای تو میرداز خویش مرانش که ز مرگش بتر است آن