گنج

شمارهٔ ۱۸۳

قافیه: ارببندم۱۳ بیت
وقت است که در بر رخ اغیار ببندموز جان کمر بندگی یار ببندم
چون فتنه آن چشمم و آشفته آن زلفدر میکده بنشینم و زنّار ببندم
گر کار شمار ریختن خون دل ماستمن خود کمری از پی این کار ببندم
ای باد! غبار سر کویش به من آورتا مرهم این سینه افگار ببندم
از پای درآورد مرا زلف تو بگذارتا دست چنان سرکش عیّار ببندم
از دست خیال تو عجب گر به همه عمریک شب در این دیده بیدار ببندم
بر چین سر زلف تو گر دست بیابماز حلقه او مشک به خروار ببندم
بگذار که حلق دل شوریده خود رادر حلقه آن زلف نگونسار ببندم
روزی مژه بر هم نزنم کاشک نیایداین رخنه نه سیلی ست که ناچار ببندم
جز حسرت دیدار تو با خود نبرم هیچآن روز که بر عزم عدم بار ببندم
ای قاصد محبوب! بده نامه که هر دمبگشایم و بر دیده خونبار ببندم
تاری ست تنم جان چو کند عزم جداییمن هر نفس او را به همین تار ببندم
گویند جلال! از دگران دیده فرو دوزکو یار که من دیده ز اغیار ببندم