گنج

شمارهٔ ۱۱۰

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: انمیکند۹ بیت
زلف تو خورشید را در سایه پنهان می‌کندروز روشن با شب تاریک یکسان می‌کند
گل چو می‌بیند که رویت بوستان‌افروز شدقرب یک سال از خجالت ترک بستان می‌کند
از چه شد زلف تو در بند پریشانی خلقچون همه‌روزه رخت با مردم احسان می‌کند
ز آه من زلف کژت در تاب شد وین نیست راستگر به هر بادی ز ما خاطر پریشان می‌کند
من هم اوّل ترک جان کردم چو دانستم که نیستعاشقی کار کسی کاندیشه از جان می‌کند
بر لب لعلت دمیده خطّ سبزت گوییاخضر مسکن در کنار آب حیوان می‌کند
تشنگان را جان رسیده بر لب و خضر خطتآب حیوان دارد و از خلق پنهان می‌کند
از گریبان تا نمودی چهره هر شب تا به روزآفتاب از شرم تو سر در گریبان می‌کند
از گلستان رخت چون یاد می‌آرد جلالخار مژگانش جهانی را گلستان می‌کند