شمارهٔ ۱۰۹
شوخی نگر که آن بت عیّار میکنددل را به بند زلف گرفتار میکند
هردم به شیوهای ز کسی میبرد دلیوز حلقههای زلف نگونسار میکند
دشمن دریغ بود که ره یافت پیش دوستحیف است گل که همدمی خار میکند
انکار عشق بازی ما میکنند خلقما خاک آن کسیم که این کار میکند
دل شد مقیم کویش و جان عازم سفردل رخت میگشاید و جان بار میکند
تا دید شیخ رونق بازار عاشقانهر بامداد خرقه به بازار میکند
جز عقل عاقلان نکند صید چشم مست تومست است و قصد مردم هشیار میکند
آن دل که بود منکر پابستگان عشقامروز در کمند تو اقرار میکند
در خورد دوست نیست نثاری جلال رابیش از سری ندارد و ایثار میکند