گنج

شمارهٔ ۱۳۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ر۸ بیت
هر شبی بر خاک کویت جای سازم تا سحرنطع خاکم زیر پهلو ، آستانم زیر سر
آفتابی و ز تو ما چون ذرّه رسوا می شویمسایه از ما بر مدار و پرده ما را مدر
دوش شمعم کرد دلسوزی گه بر بالین منایستاده اشک می بارید تا وقت سحر
دوست است از هر دو عالم مقصد و مقصود ماعاشقان را دنیی و عقبی نیاید در نظر
کس نمی آید به چشمم کآردم آبی به رویجز سرشک خویشتن و آن هم به صد خون جگر
ای که دایم دردمندان را ملامت می کنیلطف کن ما را به خود بگذار و از ما در گذر
تو کجا در وهم گنجی کز تجلّی رختطایر اوهام را یک سر بسوزد بال و پر
چون به بویت روز حشر از خاک برخیزد جلالمست سودای تو باشد وز دو عالم بی‌خبر