شمارهٔ ۲۶۹
ای چشم و دهان تو به هم خواب و خیالیروی تو و ابروی تو بدری و هلالی
آن زلف تو بر روی تو دیوی ست پریزادیا نی که به هم بر شده نوری و ظلالی
تا سوختگان ناله برآرند چو بلبلیک ره بنما همچو گل از پرده جمالی
دی باد صبا حال سر زلف تو می گفتبیچاره دل افتاد از آن حال به حالی
ای باد! بگو حال من خسته بر دوستگر زان که ترا هست درین پرده مجالی
کان عاشق دلسوخته در هجر تو بگداختدر وی بنمانده ست اثر جز که خیالی
تا خود چه بلا خواست ز بالای تو گوییبر عالمیان رای خداوند تعالی
ای مه! بنما چهره که روزم به شب آمدکآن روز که بی تو گذرد هست چو سالی
شد نیست به یکبار جلال از خود اگر بودبر خاطرت از هستی او گرد ملالی
عمرش به زوال آید و هرگز نپذیرددر خاطر او آتش عشق تو زوالی