گنج

شمارهٔ ۱۳۷

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: رزنجیر۹ بیت
زهی کشیده دل ما به زلف در زنجیربه بوی زلف تو ما دل نهاده بر زنجیر
فرو گذاشته بر سرو از کلاله کمندنهاده بر ورق گل ز مشک تر زنجیر
گشاده روی زمین را ز رو دریچه خلدببسته موی میان را ز مو کمر زنجیر
مرا ز زلف تو باشد دماغ سودایینمی‌شود نفسی غایب از نظر زنجیر
بیا و زلف پریشان خود به دستم دهکه نیست چاره دیوانگان مگر زنجیر
دلم ز حلقه زلفت خلاص کی یابدکه موبه‌مو همه بند است و سربه‌سر زنجیر
مبند این همه دل را به زلف در رخسارکه در بهشت نباشند خلق در زنجیر
مرا ز بند و ز زنجیر چند ترسانیکه همچو آب کنم ز آتش جگر زنجیر
به بی‌خودی سر زلفت کسی به دست آردکه چون جلال شود پای‌بند هر زنجیر