غزلیات
شمارهٔ ۱به چشم مست، ز هستی ربوده ای ما راشمارهٔ ۲کو فریب وعده ای، جان بلااندوز را؟شمارهٔ ۳شب که به بزم خویشتن، دید من خراب راشمارهٔ ۴دل که زیاده می کند، قاعده نیاز راشمارهٔ ۵سازد خموش تا من حسرت فزوده راشمارهٔ ۶دلا بیطاقتی کم کن چو شیدا کردهای خود راشمارهٔ ۷می دهد ساقی می نابی که می سوزد مراشمارهٔ ۸عشق تو برد هوش من غم فزوده راشمارهٔ ۹رفت سوی خانه چون بنمود روی خویش راشمارهٔ ۱۰من بی گناه و یار به کین می کشد مراشمارهٔ ۱۱ای از کرشمه رخنه گر جان من بیاشمارهٔ ۱۲دمی که دل تپد، از غم امان دهد ما راشمارهٔ ۱۳ساعد آن سیمبر سوزد مراشمارهٔ ۱۴زبس که سوخته داغ جدایی تو مراشمارهٔ ۱۵کدام بت شده رهزن دل چو سنگ تراشمارهٔ ۱۶من کجا، آرزوی وصل دلارام کجاشمارهٔ ۱۷به غضب تلخ مکن عیش من مسکین راشمارهٔ ۱۸گر بیخودی مجال دهد اضطراب راشمارهٔ ۱۹برده از راه، فریبنده نگاه که ترا؟شمارهٔ ۲۰هزار شکوه، گر از یار بوده است مراشمارهٔ ۲۱چشم مستی باز رهزن شد دل دیوانه راشمارهٔ ۲۲رخش توفان حسن و آفت دوران در او پیداشمارهٔ ۲۳خوش آنکه بپرسی دل دیوانه ما راشمارهٔ ۲۴خوشم کآتش زد امشب آه حسرت محفل ما راشمارهٔ ۲۵منم و دل خرابی، به تو می سپارم او راشمارهٔ ۲۶دلا رسیده به جایی کمند ناله ماشمارهٔ ۲۷ساقی به جلوه آر، می همچو لاله راشمارهٔ ۲۸ببین کز حیله سازیها ز ره چون می برد ما راشمارهٔ ۲۹از زلف تو شکوههاست ماراشمارهٔ ۳۰شهید عشق تو بیند چو دود آه مراشمارهٔ ۳۱انگشت اگر زنی به لبم چون پیالههاشمارهٔ ۳۲بیا ای قاصد از کویش، زغم آزاد کن ماراشمارهٔ ۳۳امّید وعدههای تو نو میکند مراشمارهٔ ۳۴در پا غمت چو صید زبون میکشد مراشمارهٔ ۳۵مشو با روی آتشناک، شبها شمع محفلهاشمارهٔ ۳۶در ایّام روزه به از روز ما شبشمارهٔ ۳۷دامان ناز برزد وتیغ جفا گرفتشمارهٔ ۳۸ز من جدایی آن گلعذار نزدیک استشمارهٔ ۳۹چنین که با تو مرا تاب آشنایی نیستشمارهٔ ۴۰ز من دمی که گذشتی، شتاب حاجت نیستشمارهٔ ۴۱از منع غیر، دوش که خندان گذشت و رفتشمارهٔ ۴۲ناصح نصیحت تو به دل جایگیر نیستشمارهٔ ۴۳جز خون دل، شراب ندانستهام که چیستشمارهٔ ۴۴نالهام را کاش نشناسد که این فریاد کیستشمارهٔ ۴۵گر نیست فکر قتل منت، قهر بهر چیستشمارهٔ ۴۶تیر غمت که در دل صید زبون شکستشمارهٔ ۴۷شرمندهام که روی دلی چون نمود و رفتشمارهٔ ۴۸آنکه رشک بت چین است، این استشمارهٔ ۴۹جفای او من بیتاب را به جا نگذاشتشمارهٔ ۵۰اگر کسی سبب وصل یار من شده استشمارهٔ ۵۱غافل به من رسید و وفا را بهانه ساختشمارهٔ ۵۲میا به پرستش من، چون امید صحت نیستشمارهٔ ۵۳وه که بر هر سر ره بیسر و پایی دگر استشمارهٔ ۵۴بس که پیشت عاشق از جام حجاب از دست رفتشمارهٔ ۵۵گشاد مهره دل زین بساط بر طرف استشمارهٔ ۵۶در کعبتین عشق تو نقش مراد نیستشمارهٔ ۵۷با غیر رسیدیّ و ز غیرت جگرم سوختشمارهٔ ۵۸دل به جان آمده از عشق نهان، یار کجاستشمارهٔ ۵۹از حریم وصل، مهجورم نمیبایست داشتشمارهٔ ۶۰باز تیر مژه بر جان بلاکش زد و رفتشمارهٔ ۶۱ای مرغ دلم فاخته سرو بلندتشمارهٔ ۶۲چون صبا راه به خاک من غمناک انداختشمارهٔ ۶۳به دل امید بهبودی نماندهستشمارهٔ ۶۴آن غمزه در صف مژهٔ خشمگین نشستشمارهٔ ۶۵آنکه کاری غیر آزار دل زاری نیافتشمارهٔ ۶۶امشب که گوشه اجلم منزل آمدهستشمارهٔ ۶۷نه شبنم بر زمین از یاسمین ریختشمارهٔ ۶۸گویم چو حال خود به تو، تغییر حال چیستشمارهٔ ۶۹رقیب بهر چه پیدا به رهگذار تو نیستشمارهٔ ۷۰ترا با کس هوای همدمی نیستشمارهٔ ۷۱کجا نظر به من آن شوخ خشمگین انداخت؟شمارهٔ ۷۲چمن کز گل و غنچه بویی نداشتشمارهٔ ۷۳گلگون قبای من که بر ابرش برآمدهستشمارهٔ ۷۴هر لحظه دلم شکوه ز بدخوی دگر داشتشمارهٔ ۷۵پروانه گر ز خلق نهان درد و داغ داشتشمارهٔ ۷۶چو دل فتاد ز پا، غمزهاش ز کین برخاستشمارهٔ ۷۷گذشت دور گل و یار سوی باغ نرفتشمارهٔ ۷۸در پهلوی اغیار به هر سو نظری داشتشمارهٔ ۷۹حیا گر ز عاشق به غایت خوش استشمارهٔ ۸۰بر سر مژگان هجوم اشک گلگون من استشمارهٔ ۸۱ای دل اندر آتش غم، آه دردآلود چیستشمارهٔ ۸۲بگشا کمند زلف که دل دردمند توستشمارهٔ ۸۳گر یار به سوی دیگران رفتشمارهٔ ۸۴به خون من چه گواهی دهی ز روی ارادتشمارهٔ ۸۵زپا فتادهام و سر بر آستانه اوستشمارهٔ ۸۶حرفی که از کسی نشنیدی، پیام ماستشمارهٔ ۸۷نداری غم، دلم گر از تو ناخشنود میگرددشمارهٔ ۸۸عشّاق که ترک ره دلدار گرفتندشمارهٔ ۸۹چو یار از من رمید، آرام جان من که خواهد شد؟شمارهٔ ۹۰کو بخت آنکه یار شکایت ز من کندشمارهٔ ۹۱دوش در بزم که لبهایت شرابآلوده بود؟شمارهٔ ۹۲رازم فسانه از نگه عاشقانه شدشمارهٔ ۹۳چو مرا به بزم بیند، زمیان کنار گیردشمارهٔ ۹۴شب، خواب پی به حال خرابم نمیبردشمارهٔ ۹۵ز بس که شوق مرا برقرار نگذاردشمارهٔ ۹۶زان جفاپیشه، کسانیکه خبر میآرندشمارهٔ ۹۷افغان که مرا همنفسان وانگذارندشمارهٔ ۹۸بس که قاصد را بیازارد چو نام من بردشمارهٔ ۹۹تلخکام غم او، درد و دوا نشناسدشمارهٔ ۱۰۰شب شوق بزم او رگ جانم گرفته بودشمارهٔ ۱۰۱خوبان در آزمودن ما صد جفا کنندشمارهٔ ۱۰۲نیم بسمل شدم از غمزه خودکامی چندشمارهٔ ۱۰۳چند یارب غم دل در پی جان خواهد بودشمارهٔ ۱۰۴گر چنین خون دل از دیده دمادم گذردشمارهٔ ۱۰۵دعای عمر به این صید مبتلا چه کندشمارهٔ ۱۰۶بس که در خاطر قرار بیوفایی میدهدشمارهٔ ۱۰۷مستی از لعل شراب آلود او معلوم شدشمارهٔ ۱۰۸لبت در خنده با من، وز نگاهت جنگ میباردشمارهٔ ۱۰۹نا کرده کار دلبر من دل به کین نهادشمارهٔ ۱۱۰چون دیدیام، نظر به زمین دوختن چه بودشمارهٔ ۱۱۱آن جفا پیشه که آیین وفا نشناسدشمارهٔ ۱۱۲دوش ازان شعله که در جان من سوخته بودشمارهٔ ۱۱۳جفا کشی که ز بزم تو خوار برخیزدشمارهٔ ۱۱۴ز جراحت تو ذوقی دل بیقرار داردشمارهٔ ۱۱۵هر دشمنیی که بخت بد کردشمارهٔ ۱۱۶آن نیست که دل به جا نشیندشمارهٔ ۱۱۷چو همرهی به من آن سرو خوشخرام کندشمارهٔ ۱۱۸بس که خواهد به من آن عربدهگر ننشیندشمارهٔ ۱۱۹سرگران دوش گذشتن زمن زار چه بودشمارهٔ ۱۲۰دل به جان شب همه شب ز آه و فغانم داردشمارهٔ ۱۲۱ز بس کان سست پیمان در حق من بدگمان باشدشمارهٔ ۱۲۲تا دمی دامان وصلش دست شوقم سر دهدشمارهٔ ۱۲۳چون شدم بسمل، به دستم دامن قاتل نماندشمارهٔ ۱۲۴چنان ز بیم رقیبان نظر به ره داردشمارهٔ ۱۲۵زان زهر چشم، بس که دلم تلخکام شدشمارهٔ ۱۲۶ز نیازمندی من، گرش احتراز باشدشمارهٔ ۱۲۷بس که در دل کار، پیکان خدنگ یار کردشمارهٔ ۱۲۸باز مژگان ترم نوباوه خوناب کردشمارهٔ ۱۲۹آنها که عتاب از لب خندان تو یابندشمارهٔ ۱۳۰کامی ز لب لعل تو دیدن نگذارندشمارهٔ ۱۳۱پاره سازد غم تو رشته تدبیر امیدشمارهٔ ۱۳۲بیرحم من از من سفر خویش نهان کردشمارهٔ ۱۳۳دلم به غمزه آن شوخ دلربا چه کندشمارهٔ ۱۳۴بعد عمری که دمی یار من زار شودشمارهٔ ۱۳۵زلفت زبان طعنه به بخت نگون کشیدشمارهٔ ۱۳۶هر طرف از گرد حی با آه و واویلی نشدشمارهٔ ۱۳۷چو سرو قد تو از می به پیچ و تاب درآیدشمارهٔ ۱۳۸زلف پر چین پی صیدم چو پراکنده کندشمارهٔ ۱۳۹سخن آن مست کجا با من مدهوش کندشمارهٔ ۱۴۰باز دل چشم هوس در پی داغی داردشمارهٔ ۱۴۱اول عشق است، جای بیوفاییها نبودشمارهٔ ۱۴۲ندانم پیش قاصد، حرف خودکامم چه خواهد بودشمارهٔ ۱۴۳از نخل او امید نوا داشتم، نشدشمارهٔ ۱۴۴دل چون ز بیوفایی او یاد میکندشمارهٔ ۱۴۵او درین نظاره کز تن جان محزون میرودشمارهٔ ۱۴۶از مستی شب، زلف تو بیتاب نمایدشمارهٔ ۱۴۷بار غم سنگیندلان بر جان غمفرسا نهندشمارهٔ ۱۴۸جان به حسرت دادم و آزار دل بر جا بماندشمارهٔ ۱۴۹با آنکه ز مستی خبر از خویش نداردشمارهٔ ۱۵۰نشان من چو بتان از ستیز میجویندشمارهٔ ۱۵۱تا فاش شود راز دلم، بیخبری چندشمارهٔ ۱۵۲بشارت باد رندان را که ایام فراغ آمدشمارهٔ ۱۵۳دل چون ز پی سلامت افتادشمارهٔ ۱۵۴... اهی چنین باشدشمارهٔ ۱۵۵کدام شاه چنین کینهخواه میآیدشمارهٔ ۱۵۶داد ازان دم که با دل ناشادشمارهٔ ۱۵۷گل خون بر سر خار مژهام تیز آمدشمارهٔ ۱۵۸دل چشم به راه یار ننهادشمارهٔ ۱۵۹ز مجلس دوست رفت و دشمن آمدشمارهٔ ۱۶۰سخنم را چو به بزم تو سری بگشایندشمارهٔ ۱۶۱آنچنان بدگمان که بود، نماندشمارهٔ ۱۶۲بیمار غم از مردن، اندیشه بسی داردشمارهٔ ۱۶۳هر طرف از تو دل سوخته داغی داردشمارهٔ ۱۶۴جان فدای تو بوالهوس نکندشمارهٔ ۱۶۵دمی عاشق ندید او را، وگر دیدشمارهٔ ۱۶۶آن پری چون زلف در پا میکشدشمارهٔ ۱۶۷سر ره چشم او بر دل نگیردشمارهٔ ۱۶۸در عشق ز جان و تن که گوید؟شمارهٔ ۱۶۹از بس که دایم بیگنه آزردهام از یار خودشمارهٔ ۱۷۰حیف خوبان کاینچنین میخواره و هر جا روندشمارهٔ ۱۷۱با او سخنی ز من که گوید؟شمارهٔ ۱۷۲خدنگ تو چون ره به خون میبردشمارهٔ ۱۷۳بر یاد قدّ او چو می تاب میدهندشمارهٔ ۱۷۴عنان چو از پی صید زبون بگرداندشمارهٔ ۱۷۵باز آمد و ز عربده شرمنده رنگ بودشمارهٔ ۱۷۶چندان شب غم آه دل تنگ برآوردشمارهٔ ۱۷۷شرح الم دوری، در خامه نمیگنجدشمارهٔ ۱۷۸آن شهسوار هرگه بر بادپا برآیدشمارهٔ ۱۷۹قاصدی کز تو به ما نامه نامی آوردشمارهٔ ۱۸۰صف شکن ترک مرا بر سر مرکب نگریدشمارهٔ ۱۸۱سر مست آرزو را، رسم ادب نباشدشمارهٔ ۱۸۲ره غلط کرده خیالش به دل ریش آمدشمارهٔ ۱۸۳دل من چون مرغ بسمل، دمی آرمیده باشدشمارهٔ ۱۸۴با هرکه ستم پیشه من در سخن آیدشمارهٔ ۱۸۵از جا دلم به جلوه حیرتفزا مبرشمارهٔ ۱۸۶ای که داری هوس عشق، کمِ عشرت گیرشمارهٔ ۱۸۷گر بشنوم که سوی رقیبان روی دگرشمارهٔ ۱۸۸با آنکه هر زمان شوم از غصه زارترشمارهٔ ۱۸۹به اجل، کار دل زار مرا وا مگذارشمارهٔ ۱۹۰جان ندادهست بَرَت عاشق بیمار هنوزشمارهٔ ۱۹۱ای چشم تو همچو فتنه خونریزشمارهٔ ۱۹۲بیا و تازه خدنگی برین خراب اندازشمارهٔ ۱۹۳صحرای دل ز آتشِ مَی شد حجابسوزشمارهٔ ۱۹۴جان رفت و سینه تیر غمت را نشان هنوزشمارهٔ ۱۹۵حاصل ما از نوید وصل، پیغام است و بسشمارهٔ ۱۹۶شوم از مدعی خوشدل، چو بینم از تو خشنودششمارهٔ ۱۹۷چون شمع درآ سرزده و بزمنشین باششمارهٔ ۱۹۸درین غمم که مباد از نگاه دم به دمششمارهٔ ۱۹۹چنان رفتم من بیاعتبار از خاطر شادششمارهٔ ۲۰۰ای خوش آن صید که آسوده ز جان دادن خویششمارهٔ ۲۰۱هر لحظه مرا ذوق محبّت برد از هوششمارهٔ ۲۰۲از شکر خنده آن گل به من افتاد آتششمارهٔ ۲۰۳مردم و جان به غم یار نهانی مشتاقشمارهٔ ۲۰۴آتش به دل افروختن من شده نزدیکشمارهٔ ۲۰۵ز نومیدی وعده افسرده بودمشمارهٔ ۲۰۶ز ضعف، دست به دیوار داده آمدهامشمارهٔ ۲۰۷حرفی به تو از بیم سخنساز نگویمشمارهٔ ۲۰۸به خون چهره میشویم و میرومشمارهٔ ۲۰۹ز من در شکوه آن شوخ بلا بودهست، دانستمشمارهٔ ۲۱۰به وقت صلح چو در شکوه پیش یار شدمشمارهٔ ۲۱۱قربان نگه کردن پنهان تو گردمشمارهٔ ۲۱۲رفتم کز التفات تو کامی نداشتمشمارهٔ ۲۱۳گرم آمدم سوی تو و افسرده میرومشمارهٔ ۲۱۴ز من غافل چو گردد از غرور حسن، بد خویمشمارهٔ ۲۱۵بس که هر لحظه فریبی به زبان دگرمشمارهٔ ۲۱۶شب به مستی گله چندان ز عتابش کردمشمارهٔ ۲۱۷از آستان او گله آلود میرومشمارهٔ ۲۱۸ترسم گر از محبّت خویشش خبر کنمشمارهٔ ۲۱۹دوش مستی را همآغوش جنون میساختمشمارهٔ ۲۲۰آن رفت که وصلت به دعا میطلبیدمشمارهٔ ۲۲۱چون نظر در خواب بر خورشید رخسارش کنمشمارهٔ ۲۲۲هلاک جان خود زان غمزه خونخوار فهمیدمشمارهٔ ۲۲۳گر از نوروز، نوشد ماتمم، خاطر مجوییدمشمارهٔ ۲۲۴امشب می وصال، پیاپی کشیدهامشمارهٔ ۲۲۵آگه از لذت غم تا من دیوانه شدمشمارهٔ ۲۲۶از بس که بزم مهر و وفا گرم کردهامشمارهٔ ۲۲۷از تو ای شمع، من سوخته خرمن سوزمشمارهٔ ۲۲۸باز آتشی به جان بلاکش فکندهامشمارهٔ ۲۲۹وفای وعده گمان از تو بیوفا داریمشمارهٔ ۲۳۰ترا به کام رقیبان شنوده آمدهامشمارهٔ ۲۳۱چند از کوی تو چون باد نیاسوده رومشمارهٔ ۲۳۲ز بزمش با چنین خواری، نخواهم زود برخیزمشمارهٔ ۲۳۳از خون، پس از هلاک رقم کن به سنگ منشمارهٔ ۲۳۴به بزم دوش چنان بود همزبان با منشمارهٔ ۲۳۵ز اظهار نیازم برفروزد، از عتاب است اینشمارهٔ ۲۳۶امروز بس که خواریم، در چشم گلعذارانشمارهٔ ۲۳۷درآید هر کجا در جلوه ناز آفتاب منشمارهٔ ۲۳۸نباشد چارهای درآرزویش غیر جان دادنشمارهٔ ۲۳۹غمزه زنان بر جهانیان گذری کنشمارهٔ ۲۴۰خیال آشنایی چون کند بیگانه خوی من؟شمارهٔ ۲۴۱بر خویش نهد تهمت غمخوارگی منشمارهٔ ۲۴۲جفای یار، چنان برده اعتبار از منشمارهٔ ۲۴۳از آه سردم آخر، رنجید یار از منشمارهٔ ۲۴۴به راه آرزو خاکم، طریق خاکساری بینشمارهٔ ۲۴۵ای مایه آزار دل، فکر دلزاری بکنشمارهٔ ۲۴۶چون هجوم آرد محبت، شاد نتوان زیستنشمارهٔ ۲۴۷چنان شد همنشینم چشم مست فتنهبار توشمارهٔ ۲۴۸کو بخت کز برآمدن کام دل ازوشمارهٔ ۲۴۹تا کس نیاورد سخنی بر زبان ز توشمارهٔ ۲۵۰تا نیاید به میان حرف نهان من و توشمارهٔ ۲۵۱دلم خوش است به نومیدی عنایت توشمارهٔ ۲۵۲از بس که کردهام گله هر جا ز خوی اوشمارهٔ ۲۵۳نمیبیند به سویم چون روم تنها به راه اوشمارهٔ ۲۵۴کنم چو یاد ز بیگانهآشنایی توشمارهٔ ۲۵۵با آنکه آزموده ترا دردمند توشمارهٔ ۲۵۶با آنکه نیست آگهیام در جهان ز توشمارهٔ ۲۵۷گریزم از تو دم خشمگین رسیدن توشمارهٔ ۲۵۸از بیم خوی تند تو، گاه عتاب توشمارهٔ ۲۵۹دل کیست، خراب صحبت توشمارهٔ ۲۶۰خوش آنکه رنجه گر شده باشم ز خوی توشمارهٔ ۲۶۱ای عالمی در خاک و خون، از غمزه خونریز توشمارهٔ ۲۶۲همچو غبار اگر شوم، در ره آرزوی توشمارهٔ ۲۶۳مینمایم خویش را وارسته از سودای اوشمارهٔ ۲۶۴دلم ز بس که جفا دیده و وفا کردهشمارهٔ ۲۶۵آنکه از پرسش یار است حجابآلودهشمارهٔ ۲۶۶زاهدا، به ز تو آن رند شرابآلودهشمارهٔ ۲۶۷دل و دیده را نباشد، چه نهان چه آشکارهشمارهٔ ۲۶۸نادیده مرا چون کند آن نور دو دیدهشمارهٔ ۲۶۹من بیخبر از خویش و دل از کار فتادهشمارهٔ ۲۷۰کاروان رفته و تنها من بیدل ماندهشمارهٔ ۲۷۱به من که مست خرابم شراب ناب مدهشمارهٔ ۲۷۲ای جان تلخکام، خراب از چه بادهایشمارهٔ ۲۷۳ز من ای غیر در رشکی، دلت شاد است پنداریشمارهٔ ۲۷۴خواست گوید سخنی، دید زمانی در پیشمارهٔ ۲۷۵خوش آنکه بیخودم از نشاهٔ نیاز کنیشمارهٔ ۲۷۶ای غیر، خواهش دل آسوده میکنیشمارهٔ ۲۷۷دلا ز سرو قدان برگرفتن نظر اولیشمارهٔ ۲۷۸امشب دگر کجایی و دلجوی کیستیشمارهٔ ۲۷۹دلا چنین مگر از منع یار میگذریشمارهٔ ۲۸۰گشوده لب به حدیث ترحمآمیزیشمارهٔ ۲۸۱قصدم به غمزه ستمانگیز میکنیشمارهٔ ۲۸۲هرگز نظری سوی من از ناز نکردیشمارهٔ ۲۸۳خوشا صلحی که شرمآلوده از آزار من باشیشمارهٔ ۲۸۴خلقی به سر ره که خرامان بدر آییشمارهٔ ۲۸۵زود از بزم تو برخیزم چو یار من شویشمارهٔ ۲۸۶من و آرزوی بزمی که ز حال من بپرسیشمارهٔ ۲۸۷ای خوش آن کز انتظارم گر خبر میداشتیشمارهٔ ۲۸۸بعد از نگاه گرم، تبسم نمیکنیشمارهٔ ۲۸۹بس که از ما بهر غیر ای بیوفا رنجیدهایشمارهٔ ۲۹۰به بالین من در تب غم نیاییشمارهٔ ۲۹۱آراستی صف مژه، راه که میزنیشمارهٔ ۲۹۲میرسی قاصد و دل را به تپیدن داریشمارهٔ ۲۹۳ز عشوه بس که مرا بیقرار خود کردیشمارهٔ ۲۹۴دلا بیا که برآریم سر به شیداییشمارهٔ ۲۹۵زان مژه غیر خدنگ بلا ندهیشمارهٔ ۲۹۶دل به تو بستم و ترک جفا ندهیشمارهٔ ۲۹۷دگر دل ربود از کفم دلرباییشمارهٔ ۲۹۸شب مژده وصال شنیدم، نیامدیشمارهٔ ۲۹۹ای قاصد فرخنده، ز اغیار نهانیشمارهٔ ۳۰۰رها ای شهسوار از کف عنان بارگی کردیشمارهٔ ۳۰۱چنین به اهل وفا خشمگین چرا شدهایشمارهٔ ۳۰۲از فریب وعدهای بازم شکیبا کردهایشمارهٔ ۳۰۳دی شدی مست می ناب و خرابم کردیشمارهٔ ۳۰۴همانا در میان با غیر، حرف قتل من داری