گنج

شمارهٔ ۱۰۴

۷ بیت
گر چنین خون دل از دیده دمادم گذرددیده برهم خورد و کار دل از هم گذرد
کاش بسمل شده‌ام بر سر ره بگذارندشاید امروز مرا بیند و خرم گذرد
ای دل آغاز کن افسانه ایّام وصالتا به مشغولی این قصّه، شب غم گذرد
اهل ماتم غم مرگم نخورند، ار سخنیاز جفاهای تو در حلقه ماتم گذرد
چون کنم شرح سخنهای وفا آمیزتآرزوهای عجب در دل همدم گذرد
می‌تراود غم هجران ز دلم روز وصالهمچو خونابه زخمی که ز مرهم گذرد
آن زمان دعوی عشق تو رسد میلی راکه به یک گام تواند ز دو عالم گذرد