شمارهٔ ۸
عشق تو برد هوش من غم فزوده رانتوان چشید داروی ناآزموده را
صد حرف گفته ای به من از خویش زان دهانباور نمی کنم سخنان شنوده را
در خاک هم ز حیرت رویت، شهید عشقبر هم نمی زند مژه ناغنوده را
صد بار بی گنه دلم آزرده و هنوزاز دل برون نکرده گناه نبوده را
تا یک سخن کشم ز تو از ماجرای غیرگویم به حیله صد سخن ناشنوده را
میلی چه غم ز سرزنش خلق وطعن غیربی ننگ و نام رند به عالم نبوده را