گنج

شمارهٔ ۸

۶ بیت
عشق تو برد هوش من غم فزوده رانتوان چشید داروی ناآزموده را
صد حرف گفته ای به من از خویش زان دهانباور نمی کنم سخنان شنوده را
در خاک هم ز حیرت رویت، شهید عشقبر هم نمی زند مژه ناغنوده را
صد بار بی گنه دلم آزرده و هنوزاز دل برون نکرده گناه نبوده را
تا یک سخن کشم ز تو از ماجرای غیرگویم به حیله صد سخن ناشنوده را
میلی چه غم ز سرزنش خلق وطعن غیربی ننگ و نام رند به عالم نبوده را